به خاطر تو!

به خاطر توست اینکه دوباره می آیم، بخاطر توست که رنج سفر به جان می خرم و می آیم که بمانم. با تمامِ سختی ها و سخت جانی ها، با همه ی دردها و زخم ها... و پُرم مثل همیشه، از کلماتی که به بازی گرفته اند دنیا را، آنقدر پُر که عن قریب لبریز شوم از تمامِ سال هایی که گذشت.
اما هر بار که می خواهم از ساعت یازده، چهارده بهمن بنویسم، جانِ دستانم می ایستد، ذهنم قفل می شود و مات می مانم. شاید از شگفتی آفرینشی از
هیچ است که ناتوان می شوم..شاید از بهت تمامِ جهان، از جهان است که... اما این بار به هر اصراریست صبا را نشانده ام پای حروفی که دارند قِصر در می روند و گفته ام که بنویس تمام آنچه را که نمی توانی...
اما نمی شود!
 من قادرم از هر چیزِی بنویسم جز امروز...
شاید به قول پری ناز این لج و لجبازی ها ریشه در سال ها دوستی دارد. شاید!
 
پس به رسمِ این همه سال رفاقت:
* تولدت مبارک صبا*

همین که هستی!

همین که می خواهم ننویسمت جاری می شوی در انگشتانم و آنقدر باید دکمه های کیبورد را بالا و پایین بزنم تا کمی نوشته شوی. اما نوشتن از تو سخت است و تو از نوشتن سخت تر.چه واژهایی را باید کنار هم بنشانم تا کمی آرامم کند؟ تو که بهتر از همه می دانی چه سخت آرام می شوم و چه سخت تر آرام می مانم. تو که بهتر از همه می دانی این من چه ناآرامی بزرگی را باردار است در زمانه ای که هیچ چیز سرجای خودش نیست.

 دلم به تو خوش است که درست سر جای خودتی. درست همان جایی هستی که بتوانی دستم را بگیری روی قلبت بگذاری و بگویی: آرام باش عشق من! من می دانمت!

و همین از تمام این دنیا برای من کافیست. همین که هستی!

 

- صبا -

مورچه



برای مورچه ها گندم آورده ام

مبادا بویی از تو ببرند

و برای خوردنت لشکر بکشند



- مردمک -

ریشه

 

دنبال تو می گردد. همه جا هر جا. اولین گناهش تو بودی. به خاطر تو بود که رانده شد.حتی از خودش و حالا سال هاست ازخودش دور است. دورتر از دور... به دوش خودش قرار داده شده وگرنه هیچ نسبتی با خودش ندارد... .

دنبال تو می گردد. برگرد. شاید شریک زجرهایش تو باشی.

۱)

ریشه هایم توی تنت خشک شده

شاخه هایت در من

برگی از ما به بهار نمی رسد

 

۲)

فالش تلخ بود

قهوه را سر کشید

 

- صبا -

 

و من دیگر همراه خودم نبودم ...

هنوز تکلیف خودم را با هیچ فصلی مشخص نکرده ام...اما دیگر مطمئن شده ام که پاییز می تواند فصل خوبی برای عاشق شدن باشد. حتا اگر با خودت قرار گذاشته باشی که در باب زندگی منطقی باشی و عقلت را دست چشمانت ندهی. ممکن است در غروب بیست و چهارم آبان  ماه یک سالی نگاه خیره ی آشنایی که همیشه بی خبر از کنارش رد می شدی ماتت کند و باور نکنی بهت چشمانی را که از تو پر است و سال هاست که سکوت کرده.


و من دیگر همراه خودم نبودم ...که اگر بودم با تو نبودم


- صبا -

دعوت

عشق شناسنامه ی انسان را عوض میکند

هرکس از روز عاشق شدنش است که به دنیا می اید


بعد از  چند سال خدا دوباره تصمیم گرفت مرا به دنیا دعوت کند.

دعوتم مبارک!


- صبا -

سه نقطه گیج!

 

 نوشتن از زندگیم داره حذف میشه شایدچون یاد گرفتم که سکوت بهترین راهه برا خوب موندن..

شایدهم ۱۸سال(فعلی)درس خوندن و از دل نخوندنه که نمیذاره باکلمه ها کناربیام..

شاید هم قصورمه که حرفامو می ریزه رو گونه هامو نمیذاره که کلمه جنین شه وزاییده بشه از درد..

شایدهام تا خود خدا هم که برسه چیزی تو دنیا عوض نمیشه مگر آدم ها که سر هرخطی سه تا نقطه ی گیج رها میکنن که بهونه ی خوبی باشه برا رنگ عوض کردن..

شاید هم اینهمه گناه باید به پای رنگارنگی خودمون نوشته شه!

 

-صبا-

 

لنگرگاه

 به یاد روزهای کوتاه اما پردوام بودنت!

 

به چشمانت...

به دريا زده ام

گرداب مي شوي

پهلو مي گيرم كنارت

دنيا،

تا گردنگاه ِ مرغان دريايي

كه هي جيغ مي كشند

و موهاي كنار شقيقه ات را...

           كنار مي زنم

غروب كه مي شود

          دردت خشك تر شده است

و صداي سايش استخوان هايت

به صخره هاي لنگرگاه...

     به لنگرگاه رسيده اي.

 

 

    فاطمه نيكنام

 

الا هو!

تقديم به فرهادم كه عشق را در قلب بيستون آموختم:

با ماهها فاصله از نوشتن هنوز هم ذوق نوشتنم كور است و اينهمه بهانه براي گفتن را مي بيند و نمي بيند.
حتا نمي توانم از تو كه در همين ماهها فاصله به اندازه ي تمام سال هاي نبودت در من ريشه دوانده اي بنويسم.شايد بهانه ي همين چند خط توباشي.تو كه غمت عميقترين درد جهان و لبخندت خنده ي خداست!
نوشته هاي بيشماري دارم كه بيشتر شبيه نانوشته اند...اما حالا كه مجرمم بگذار اعتراف كنم وسكوت را ساكت نمانم،اما سعي كن سرگيجه ام را گيج نروي.

...تنفرم از كلاغ هاي حياط شروع  شدند و با شنيدن صدايشان عذاب مي كشيدم،از دروغي كه اين روزها ناگريزِِِ ِ بشر شده و صداقت عين سادگيست و شكست.
تنفر را حتا فكر نكردن هم چاره نيست و عذابيست شبيه فرار از برزخ.برزخ دنيايي از آدمهاي متشخص نما.آدم هاي مهربانِ نامهربان.آدم هاي دوستِ نادوست.مردِ نامرد..
 اما... ديدن صداقتي كه اشك مي شوند در چشم هايت مدفون مي كنند بي مهري نگاههارا،بودهاي نبود را.

حالا قسم خورده ام تا فرداهاي نمي دانم تا كي دستانم را به دستانت بسپارم و نگاهم را به نگاه كسي نفروشم الا هو!

- صبا -

89/4/16

LOVE SON

                              !Love son

As your mother was in love

As your father was in love

!Love is a gift from your God

   ,Love son

Since

  Love is with you when you love

God is with you when you love

!Love a gift from your God

                                                  When you are sad and 

When you are rough 

When the life is with you tough

!Love is a gift from your God 

- فرهاد -