تبليغاتX
رادیکال

قالب پرشین بلاگ


رادیکال
اصل , اساس , ریشه و اصل کلمه
لینک دوستان
عشق شناسنامه ی انسان را عوض میکند

هرکس از روز عاشق شدنش است که به دنیا می اید


بعد از  چند سال خدا دوباره تصمیم گرفت مرا به دنیا دعوت کند.

دعوتم مبارک!


- صبا -

[ 90/11/14 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]
 

 نوشتن از زندگیم داره حذف میشه شایدچون یاد گرفتم که سکوت بهترین راهه برا خوب موندن..

شایدهم ۱۸سال(فعلی)درس خوندن و از دل نخوندنه که نمیذاره باکلمه ها کناربیام..

شاید هم قصورمه که حرفامو می ریزه رو گونه هامو نمیذاره که کلمه جنین شه وزاییده بشه از درد..

شایدهام تا خود خدا هم که برسه چیزی تو دنیا عوض نمیشه مگر آدم ها که سر هرنقطه ای سه تا نقطه ی گیج رها میکنن که بهونه ی خوبی باشه برا رنگ عوض کردن..

شاید هم اینهمه گناه باید به پای رنگارنگی خودمون نوشته شه!

 

-صبا-

 

[ 90/02/02 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]
 به یاد روزهای کوتاه اما پردوام بودنت!

 

به چشمانت...

به دريا زده ام

گرداب مي شوي

پهلو مي گيرم كنارت

دنيا،

تا گردنگاه ِ مرغان دريايي

كه هي جيغ مي كشند

و موهاي كنار شقيقه ات را...

           كنار مي زنم

غروب كه مي شود

          دردت خشك تر شده است

و صداي سايش استخوان هايت

به صخره هاي لنگرگاه...

     به لنگرگاه رسيده اي.

 

 

    فاطمه نيكنام

 

[ 89/07/28 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]
تقديم به فرهادم كه عشق را در قلب بيستون آموختم:

با ماهها فاصله از نوشتن هنوز هم ذوق نوشتنم كور است و اينهمه بهانه براي گفتن را مي بيند و نمي بيند.
حتا نمي توانم از تو كه در همين ماهها فاصله به اندازه ي تمام سال هاي نبودت در من ريشه دوانده اي بنويسم.شايد بهانه ي همين چند خط توباشي.تو كه غمت عميقترين درد جهان و لبخندت خنده ي خداست!
نوشته هاي بيشماري دارم كه بيشتر شبيه نانوشته اند...اما حالا كه مجرمم بگذار اعتراف كنم وسكوت را ساكت نمانم،اما سعي كن سرگيجه ام را گيج نروي.

...تنفرم از كلاغ هاي حياط شروع  شدند و با شنيدن صدايشان عذاب مي كشيدم،از دروغي كه اين روزها ناگريزِِِ ِ بشر شده و صداقت عين سادگيست و شكست.
تنفر را حتا فكر نكردن هم چاره نيست و عذابيست شبيه فرار از برزخ.برزخ دنيايي از آدمهاي متشخص نما.آدم هاي مهربانِ نامهربان.آدم هاي دوستِ نادوست.مردِ نامرد..
 اما... ديدن صداقتي كه اشك مي شوند در چشم هايت مدفون مي كنند بي مهري نگاههارا،بودهاي نبود را.

حالا قسم خورده ام تا فرداهاي نمي دانم تا كي دستانم را به دستانت بسپارم و نگاهم را به نگاه كسي نفروشم الا هو!

- صبا -

[ 89/04/16 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]

                              !Love son

As your mother was in love

As your father was in love

!Love is a gift from your God

   ,Love son

Since

  Love is with you when you love

God is with you when you love

!Love a gift from your God

                                                  When you are sad and 

When you are rough 

When the life is with you tough

!Love is a gift from your God 

- فرهاد -                                                                                                                           

 

 

[ 88/08/27 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]
وقتی تکه ای از قلبت در دستان کسی باشد که نمی دانمش !   اگر به اندازه ی من و دلواپسی هام پیر شده باشی میفهمی هزار سیلی باید خورد تا عمق فاجعه ای را که همه دلواپسی است و غم دل درک کنی.

کوچک زیبایم قلبم هزار تکه شده باور کن که از غم عمیقم تا غم عمیقت وحشت عجیبی به وجودم چنگ انداخته...

 - صبا -

[ 88/07/23 ] [ 7 قبل از ظهر ] [ رادیکال ]

قرابتی وجود دارد بین من و این خاک .

قرابتی بین من ونبضت که به هیجان می آمد از دیدنم.

قرابتی وجود دارد بین من و کرم هایی که ناجوانمردانه لای انگشتانت لانه می کنند!

.

.

.

چادرم را روی صورتم می کشم،شا نه های معصوم می لرزد.شانه های زهرا هم.

پدر بزرگ یک سال پیش رفت.

مادر دوقلوها چهل روز پیش.

با غم تو چه کنم نیّره ی ماهم!؟

مادرت سهم تو را از پیاده روی هایمان می خواهد.چه دارم که قانعش کند!؟

نیّره ی نازنینم سپیدی رخت عروسی ات روی کفن  ماسید!

کاش هفت روز پیش هرگز وجود نداشت!

...

-صبا-

[ 88/04/13 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]
چه کسی گفته بادهای خوش خبر از جانب شمال اند؟!

حرف هایی که دور گردنت می بافند

 برای این است که حرف نزنی

اعتراف کن!

زنگوله ی بالای سرت را به صدا در بیاور

 اینجا یوسفی نیست که اگر با طنابش به چاه بیفتی      عزیز بشوی

با پاهای خودت تمام دشت را دشت کن

 به دنبالت می دوم

نمی گذارم به بیستون برسی

 بگذار دامنت با همین بادی که از جانب غرب می آید برقصد

 چه کسی گفته خدای مشرق اکبرتر است؟!

صبا!

فرهاد مرده!

و شیرین پای عقدنامه ی خسرو پایکوبی می کند.

 

-صبا 

ا

[ 88/01/08 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]
 

آنقدر زل زدی که تپش ها شدید شد

افتادم از درخت و کسی ناپدید شد

روزی انار سرخ ترک خورده ای که دور

حالا میان دست تو دنیا  سپید شد

دل کندم از خودم که خودم را رها کنم

افتادم از خودم به دلی که تپید ، شد ـ

مردی که دست هاش برایم قفس شدند

وقتی انار سرخ دلم را که چید ، شد ـ

رودی که بُرد مرا تا ...

                                  وَ می روم

جایی که یک انار و درختی که پیر ...    

 

 - نگار السادات -

 

[ 87/06/30 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]

 

 

It is some days we have started a journey.

We are not at the same train but we will reach the same station.

Just sometimes look straight at my eyes behinde the windows...

We are growing up...

 

 

 

-صبا-

[ 87/03/02 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]
 

می خواهم از چشم های تو

خودم را حظ کنم

زیباتر نگاه کن

تنی که به چشم هایت تن داده

لای هیچ پلکی به هم نخورده

زیباتر ...

                  *

این تن هر چه حفر می شود

عمیق تر می شوی

تا انجماد دستهایت

روی تنم

تا استخوان هایم

رعشه بگیرم

برسم به زنی که دفن شده در من

می خواهد ا ز چشم هایت بیرون بزنم .

 

- نگار السادات حسینی -

 

[ 86/12/25 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]

منتظر نظرات ارزشمند شما هستم  .

        

                   * * *

 

هواي ديدنت

سرد مي شود

پيش از آنكه

              چشمه اي بجوشد

 

رد لخت پاهام

در داغي اين همه سرعت

زيادي مي كند،

آرام

روي صورت سنگي زمين

زمانه پس مي گيرد

                    تا پيش بيفتم

جلوتر از آنكه

چشم به راهم شوي

 

 

 

- پری -

 

[ 86/11/27 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]

 

گاهی ممکنه یه (دو بیت) آینده ی متفاوتی داشته باشه  مثلا به یه غزل تبدیل بشه یا حتا در آینده ای دورتر به چیزی که فعلا وجود نداره  ...

 

 

 

***

 

در خود نشسته ای وفقط ، فکر می کنی

 

سنگین و سرد و بی حرکت ، فکر می کنی

 

در نقطه ای مقابل من ، ایستاده ای

 

دائم به فکرهای غلط ، فکر می کنی

 

این سمت  اتفاق تو من ایستاده ام

 

اما همیشه از سر خط ، فکر می کنی

 

گاهی چه سنگدل ، وَ چه خود خواه می شوی

 

وقتی به من برای خودت ، فکر می کنی

 

 

- نگار السادات حسینی -

 

 

[ 86/10/04 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ رادیکال ]
  

 جهت تقدیر از مهمان نوازی شاعران کرج و لطفی که دوستانم در وبلاگ انجمن شعر آئینی موعود  به من و شاعران قزوین داشته اند این غزل رو کامل و صحیح تقدیم می کنم به ...

 

چیزی نمانده تا بشکافد دوباره ماه

 

چیزی نمانده خشک شود هرچه چشم چاه

 

چیزی نمانده معجزه ی سبز دیگری

 

مردی تبر به دوش گذارد قدم  به راه

 

مردی بیاید از دل ِ دیوار کعبه ای

 

مردی سوار اسب سپیدی که ذوالجناح ...

 

تکرار یک قیامت سرخ ِ دوباره ای

 

خون خواهی  ِ سری که بریدند بی گناه

 

صبری نمانده در دل ِ بی تاب آسمان

 

بانوی آب و آینه ، باز از خدا بخواه

 

چیزی نمانده تا برسد یک سوار سبز

 

تنها فقط اجازه ی "او" مانده ،

 

                                -  یک نگاه  -

 

          

- نگار السادات حسینی -

 

                                 

 

 

[ 86/08/25 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ رادیکال ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تلخ ترین خاطره ی فرهاد
شیرین بود...
امکانات وب
بک لینک فا