همیشه که نمیشه من حرف بزنم و تو گوش کنی ...
همیشه که نمی شه اول من شروع کنم ...
این بار می خوام فقط گوش بدم ...
حالا تو بگو ! هر چی که دلت می خواد !
|
سلام
همیشه که نمیشه من حرف بزنم و تو گوش کنی ... همیشه که نمی شه اول من شروع کنم ... این بار می خوام فقط گوش بدم ... حالا تو بگو ! هر چی که دلت می خواد !
|
|
لینک ثابت|
دوشنبه 1387/02/09ساعت 13
|
|
|
می خواهم از چشم های تو خودم را حظ کنم زیباتر نگاه کن تنی که به چشم هایت تن داده لای هیچ پلکی به هم نخورده زیباتر ... * این تن هر چه حفر می شود عمیق تر می شوی تا انجماد دستهایت روی تنم تا استخوان هایم رعشه بگیرم برسم به زنی که دفن شده در من می خواهد ا ز چشم هایت بیرون بزنم .
- نگار السادات حسینی -
|
|
لینک ثابت|
شنبه 1386/12/25ساعت 12
|
|
|
هواي ديدنت سرد مي شود پيش از آنكه چشمه اي بجوشد
رد لخت پاهام در داغي اين همه سرعت زيادي مي كند،
آرام روي صورت سنگي زمين زمانه پس مي گيرد تا پيش بيفتم جلوتر از آنكه چشم به راهم شوي
- پری - |
|
لینک ثابت|
شنبه 1386/11/27ساعت 19
|
|
|
گاهی ممکنه یه (دو بیت) آینده ی متفاوتی داشته باشه مثلا به یه غزل تبدیل بشه یا حتا در آینده ای دورتر به چیزی که فعلا وجود نداره ...
***
در خود نشسته ای وفقط ، فکر می کنی سنگین و سرد و بی حرکت ، فکر می کنی در نقطه ای مقابل من ، ایستاده ای دائم به فکرهای غلط ، فکر می کنی این سمت اتفاق تو من ایستاده ام اما همیشه از سر خط ، فکر می کنی گاهی چه سنگدل ، وَ چه خود خواه می شوی وقتی به من برای خودت ، فکر می کنی
|
|
لینک ثابت|
سه شنبه 1386/10/04ساعت 2
|
|
|
جهت تقدیر از مهمان نوازی شاعران کرج و لطفی که دوستانم در وبلاگ انجمن شعر آئینی موعود به من و شاعران قزوین داشته اند این غزل رو کامل و صحیح تقدیم می کنم به ... چیزی نمانده تا بشکافد دوباره ماه چیزی نمانده خشک شود هرچه چشم چاه چیزی نمانده معجزه ی سبز دیگری مردی تبر به دوش گذارد قدم به راه مردی بیاید از دل ِ دیوار کعبه ای مردی سوار اسب سپیدی که ذوالجناح ... تکرار یک قیامت سرخ ِ دوباره ای خون خواهی ِ سری که بریدند بی گناه صبری نمانده در دل ِ بی تاب آسمان بانوی آب و آینه ، باز از خدا بخواه چیزی نمانده تا برسد یک سوار سبز تنها فقط اجازه ی "او" مانده ،
- یک نگاه -
|
|
لینک ثابت|
جمعه 1386/08/25ساعت 23
|
|
|
In the name of God
When I decided to write a letter to you,my mind was full of words,questions…why should I pay for your decision?why should I struggle with any temptations?why should I make mistakes because of you?why do you expose me to difficult things? Do you like to remind you of your past?maby no,but there is no difference because today I wanna talk to you,although words are really humble to explain my world. Maby you pay no heed,also it is not important…when you talked to god,when you protest him,I was not there,I didn't have leisure to express my idea,its not fairly… Yeah sometimes I am in the wind,floating where you take me…maby my sins were dreadful,but the infinitive goodness of god forgives anyone asking him.it is not strange you laugh at me if I say when I know I did something wrong I am not afraid of punishment,even fire,yes it is your essence … I am higher than him, I wont honore him,im fire,flame,glorious…and you lost your refuge,your faith,you yourself sacrifice yourself… Yes I am made up of soil but I still praise him. You can not take my saul with you cause you did not bring it. Just one question:we both are creatures and know he is our god and should believe him hence essence can not make one of us higher than the others… In his will is our peace.
- صبا -
|
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 1386/08/02ساعت 12
|
|
|
ابرهای تو
روی دیوار غلت می خورد من روی ابرها با گوسفند های شبم بازی می کنم یک دو ... هزار و دو ... روی قاب دیوار خوابت برده .
- صبا -
|
|
لینک ثابت|
شنبه 1386/06/31ساعت 8
|
|
|
نگار حق داره تويه ثبت موقت گلایه كنه كه بقيه به روز نكردن و يه ظهر گرم اونم تو قزوين !!! به روزكنه و من هم حق دارم از توتمی های مهربان ، مخصوصا الهام یزدی ها ی عزيز( دبير انجمن ادبي توتم ) كه براي بار دوم مهمونم كرد و راديكال ( 2-4 ) را به حوزه هنري رشت برد تا با طاهره كوپالي عزيز، آرش عليزاده و رضا نيكوكار گرامي و... خارج از اين صفحه ي مجازي ديداري داشته باشیم صميمانه تشكر كنم وقول بدم مزه ي ژامبوني كه تو جنگل مهمونم كرد مادامي كه به دندون مصنوعي متوسل نشدم زير دندونم باقي بمونه.
- صبا - * * *
مردي كه تا هميشه ي هر روزه ، بوده ، هست در فكر ِ ... يا رسيدن از اين ارتفاع پست
يا شكل تازه اي كه خودش ر ا ، نشان دهد در شاخه هاي درهم و فرسوده ، بُرده دست
بالاتر از زمين ، به بلنداي يك نگاه اينجا انار سرخ قشنگي ... وَ مرد مست ـ
دلسرد و خسته از نرسيدن ... وَ - بي خيال - اصلن نمي شود كه تو را... شاخه اي شكست -
افتاد و ، هر چه توي دلش تكه تكه شد از خواهشي كه ساده فقط خواست ، دل نبست * تنها ، انار سرخ ترك خورده اي ، هنوز در انتهاي شاخه ي خشكي ، نشسته است .
- نگار -
|
|
لینک ثابت|
سه شنبه 1386/06/20ساعت 13
|
|
|
صبح روز شنبه 27 مرداد، خسته از يه مسير طولاني به شيراز رسيديم ، پنج نفر بوديم به همراه يه سرپرست ، به عنوان شاعران برگزيده در چهارمين جشنواره سراسري شعر بسيج از قزوين به شيراز دعوت شده بوديم . افتتاحيه ، شعر خواني ، زيارت و نماز جماعت در شاهچراغ ، شب شعر در كنار مزار سعدي ، بازديد از تخت جمشيد و برنامه ي نور و صدا كه واقعا زيبا و با شكوه بود ، و حافظ و يك ديوان عشق. بهترين خاطره ، ديدن دوستان آشنا و ناآشنا بود ، از زنجان حسن پاكزاد و سعيد توكلي ، از گيلان شاعران بسياري از جمله رضا نيكوكار و ... ، و عبدالحسین انصاری و زهرا بیابانی عزیز و دوستان ديگري كه مجال نام بردن از همه ي آنها نيست . شعر خواني و نشست دوستانه اي كه به دعوتِ شاعران قزوين ، ساعت 12 شب يكشنبه۲۸ مرداد در محوطه ي باز هتل برگزار شد ، وتا حدود ساعت2 شب ادامه داشت ، شاعرانه ترين شب شعر شيرازي ما بود . از همينجا يه بار ديگه از همه ي شاعراني كه با وجود خستگي و برگشت دير وقت از تخت جمشيد در نشست دوستانه ي ما شركت كردند تشكر مي كنم ، به خصوص از شاعراي خوب و صميمي همدان . صبح روز دوشنبه 29 مرداد،اختتاميه و اهدا جوايز .ساعت 3۰/2 ظهر با دستانی پر از هدیه و خاطره به طرف قزوين حركت كرديم .
- نگار -
|
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 1386/05/31ساعت 12
|
|
|
(۱) سفسطه می بافم فلسفه از این عشق،هگل زده نکندم خوب است فرصت ابراز را به من بده دیگر مدینه ام فاضله نیست بازسازی شده ام-شکل منطق ات- سایه ام برهان است سبقت گرفته ام از نیچه حتمن که بیخ تفکرم نشسته ای خودت را گریه کنی! ایده می شوی ام، بی تکلیف ضمیرت ذهن ام را می گیری ام به شلاق -بی حاصل- درون دو راهی استدلال! (2) ابتدای این خط عشقی که یک سویه پرت می شود از حدقه ام بیرون به سوی ات موبه مو می آویزدم به تو مقصر نمی توانم باشم نبش نبودن ات ندانسته ریخته ام به بودن ات بطور حتم باید می فهمیدی چند اردی بهشت دلتنگ ات می شدم باید که نشدم چند ارتفاع پیاده روی باید می کردم بی اعتناعی ات را که نکردم- نفهمیدی-
نقطه سر خط ته نشین دارم می شوم ته نشین توی انگیزه ی همین التماس، بی خیال اخم و تخم هات! به خط تو رسیدن میانبری که می بُرد مثبت پلک ام را مثل تبخیر شدن ام از چشم هات،روز به روز انتهای همین خط صرفن چند رستاخیز لگد باید بخوری به بخت ام؟ بگو مهلتی شاید نه ریختن ام توی مچاله های زندگی ات!
- نسیم جعفری - |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 1386/05/22ساعت 19
|
|
| وبلاگ راديكال |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| راديكال |
|
| اعضا راديكال |
|
|
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
RSS
|